تبليغاتX
شعرهای یک شاعر تنها
این وبلاگ رو برای نشر شعرهام ساختم. امیدوارم خوشت بیاد
در ایـن دریــای طـوفـانـی مــن آن دیـوار خــارایــــم

بـه زور بـاد و طــوفـانـها نمی‌لـغزیـدم از جــایــم

تو چــون برقــی تـو زلـزالی، تـو آن طـوفـان دلـهایی

کـه بـا یـک گـوشـه چشـم تـو فـرو افتـادم از پایـم

در آن دریــای طــوفـانی شــنـــا نـتــوان بـه آســـانـی

برای مـن تـو دریــایی و مــن چـون طـفل نوپایـم

تـو آن مـهـری تـو آن نوشـی به رگهایم تو مـی‌جوشی

مــن آن دلداده مسـتم، تـو هســتی عشــق زیـبایــم

تو چون نوری ولی دوری، به چشمانم تو محصوری

من آن تـنــهای تـنــهایم که بر در دست می‌سـایـم

من از چشمـان زیـبـایت چـنــان مـسـتـم کـه مـی‌بــایـد

چــرا بـا مــن چنیـن کردی چـرا ای مهر شبهایم؟

دلـم را ای سـیـه چـشـمـم، گــرفـتــی و پـس افـکـنـدی

تـو را با من چه خصمی بود که نگذاری بیاسایم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 3:27  توسط محمد سعیدی
لالا لالا گل پونه، بابا رفته از این خونه

حالا درد دل ما رو دیگه هیچکس نمی‌دونه

لالا لالا گلم لالا، بابامون رفته اون بالا

ولی ما فعلا این پاییین، جامون اینجاست، تو ویرونه

بابا! گفتی که غیر از تو یه خیلی مرد خوب اینجاست

ولی بابا تو که رفتی، دلم از دستشون خونه

بابا! اینا به ما میگن که سیب از شاخه نچینیم

ولی حرف حساب ما، یکم آب و کمی نونه

بابا! وقتی که تو رفتی نمیدونی چه کار کردن

در و دیوار این خونه، بابا حسابی داغونه

باباجون قربون خاکت، فدای پیکر پاکت

ببین آواز لالاییم پر از خاک و پر از خونه

هوا اینجا بهاری بود، ستم اینجا فراری بود

ولی بابا الان اینجا هوا سرده، زمستونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 2:32  توسط محمد سعیدی

خبری آوردم. ای جهان گوش دهید!

آسمان آبی نیست. مردمان می‌شنوید؟

پس آن قوس قزح چیزی نیست. شب درست می‌گوید.

.

گرد ما جوی هست که تو در نور چنینش بینی.

نور اگر بگذرد از ابر و بخار، آنچنان می‌شکند، که تو فریاد خموشش به فلک، همچو این قوس قزح می بینی.

به گمانم تلخ است نعره امیدی که فلک می‌کشد از دست غبار؛ تو ولی غافل از این، جالبش می‌خوانی.

بی‌گمان زیبا نیست آسمانی پر از ظلم و ریا. تو برون شو از جو، آسمان می‌بینی.

آسمان گرچه سیاه است ولیکن زیباست.

آسمانی پر از نقطه امید و شهاب، به گمانم زیباست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 2:19  توسط محمد سعیدی
نه از خاکی نه از آبی، زلال و پاک و کمیابی

لب من تشنه از عشقت، گمانم تو می نابی

من از عشق تو بی‌تابم، زدرد بر خویش می‌تابم

ولی تو چون مه تابان نه می‌تابی نه بی‌تابی

دل از عشقت نمی‌شویم، ببین با تو چه می‌گویم

چه سود آخر سخن گفتن،تو مدتهاست در خوابی

تو مدتهاست در خاکی، زر ناب و می پاکی

من آن کشتی دریایم، تو طوفانی تو گردابی

تو خورشید و مه ام بودی، تو امید ره ام بودی

ولی اکنون نمی‌تابی، نه خورشیدی نه مهتابی

من از عشق تو نوشیدم، من از مهر تو روییدم

چرا گویم می نابی، همان خاک و همان آبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 2:13  توسط محمد سعیدی

باد آمد و باز مثل هر شب، دفترچه تیره زمان را یک برگ دگر به نیستی‌ها نزدیکتر و نزدیکتر کرد.

مرد آمد و خسته بود و خوابید، ظلمت به تمام دشت تابید، دشت از دل مرد خسته‌تر شد.

شب بود و ستاره های روشن، تاریک‌تر و تاریک‌تر شد. ماه اخم شد و دوباره خوابید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 2:7  توسط محمد سعیدی